بهمن ناتمام...

خرید بک لینک
این روزهای من...میدانی من آن قدر در ذهنم با تو سخن میگویم که دیگر نوشتنم نمیآید. احساس خستگی و ضعف میکنم. انگار کارهایم هرگز قرار نیست کمتر شوند. شبیه رباتی شدهام که هرروز برای بقا، همان کارهای روز قبل را تکرار میکند. انگار با خودم در مسابقهام. گاهی از فرط خستگی و بدن درد، دیگر توانی برای نشستن پشت میز هم برایم باقی نمیماند. شاید دچار وسواس شدهام. انگار کسی در مغزم میگوید بلند شو هنوز فلان کار را انجام ندادهای...یاد نگرفتهام که خوابیدن بد نیست. استراحت برای بدن لازم است و من آدمم. آدمی که نیاز به تفریح دارد. تمام زندگیام خلاصه شده در کار. در بهترین بودن. در راضی نگه داشتن همگان.حتی دیگر وقت نمیکنم که به خودم فکر کنم. به خواستههایم...زندگی مشترک همان طور که قبلا فکر میکردم پر از چالش و مسئولیت است. البته که با تمام سختیهایش خوبیهای فراوانی هم دارد.چند روز پیش بلاخره دل را به دریا زدم و با امیر به دانشکده رفتم.به دیدار شیری عزیزم. چقدر عوض شده بود...چقدر دلم میخواست جبر جغرافیا نبود و میتوانستم مثل هر شاگرد دیگری او را مثل یک استاد در آغوش بگیرم. به او ادای احترام کنم و بگویم که چقدر دلتنگش بودهام.نمیدانی چقدر برایم لذت بخش بود که از جانب او تحسین میشدم. باور نمیکردم روزی از من چنین تعریف کند. روزی برایم از خاطرات کودکی و جوانیاش بگوید. از آنها که رفتهاند. و برای ما ابراز نگرانی کند، که ماندهایم. گفت آدم وقتی شخص خاصی را میبیند، اگر کمی باهوش باشد میتواند تشخیص دهد که آن شخص، از دنیای دیگری ست. چقدر برایم عجیب بود که او تمام این سالها مرا آدم "خاصی" میدانسته. دختری که به دسته گل تشبیهش میکرد و از سلیقه و سواد و جدیت و اخلاق و...اش میگفت، من بودم؟!ب بهمن ناتمام......

ما را در سایت بهمن ناتمام... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 15:38

صفحه بندی